سعدى
73
بوستان ( فارسى )
ندانى كه چون راه بردم بدوست * هر آنكس كه پيش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پى هركسند * كه باشد كه روزى به مردى رسند 1560 برند از براى دلى بارها * خورند از براى گلى خارها * * * ز تاج ملكزادهاى در مناخ « 1 » * شبى لعلى افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تيرهرنگ * چه دانى كه گوهر كدامست و سنگ ؟ همه سنگها « 2 » پاس دار اى پسر * كه لعل از ميانش نباشد بدر در اوباش ، پاكان شوريدهرنگ * همان جاى تاريك و لعلند و سنگ 1565 چو پاكيزهنفسان و صاحبدلان * برآميختستند با جاهلان برغبت بكش بار هر جاهلى * كه افتى بسر وقت صاحبدلى كسى را كه با دوستى سرخوشست * نبينى كه چون بار دشمن كشست به درد « 3 » چو گل جامه « 4 » از دست خار * كه خون در دل افتاده خندد چو نار غم جمله خور در هواى يكى * مراعات صد كن براى يكى 1570 گرت خاكپايان شوريدهسر * حقير و فقير آيد « 5 » اندر نظر به مردى كزيشان بدر نيست آن * به خدمت كمربندشان بر ميان تو هرگز مبينشان به چشم پسند * كه ايشان پسنديدهء حق ، بسند كسى را كه نزديك ظنت بد اوست * چه دانى كه صاحب ولايت خود اوست ؟ * * * در معرفت بر كسانيست باز * كه درهاست بر روى ايشان فراز 1575 بسا تلخعيشان « 6 » تلخى چشان « 7 » * كه آيند در حله دامنكشان ببوسى گرت عقل و تدبير هست * ملكزاده را در نواخانه دست كه روزى برون آيد « 8 » از شهر بند * بلنديت بخشد چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خريف * كه در نوبهارت نمايد ظريف
--> ( 1 ) . ملاخ « ؟ » . ( 2 ) . سنگ را . ( 3 ) . ندرد . ( 4 ) . دامن . ( 5 ) . فقيرند . ( 6 ) . شورعيشان و . ( 7 ) . كشان . سختىكشان . ( 8 ) . فرج يابد .